تبليغاتX
لیلی و جنون


لیلی و جنون

شروعی دوباره

صبرت که تمام شد
نرو...
معرفت تازه از آن لحظه آغاز می شود...



نوشته شده در Tue 15 May 2012ساعت 4:4 PM توسط لیلی| |

شاید این روزها نوشتنی ترین روزهای عمرم باشد
کم مینویسم
کم کم کم کم
دلم درد ندارد مثل گذشته ها
غم ندارد مثل روزهای پیشین
...
خوب است
آه می کشم
نامی از نام های خدا

نوشته شده در Fri 20 Apr 2012ساعت 7:34 PM توسط لیلی| |

از آن روزی که ما را آفریدی
به غیراز معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
زما بگذر!!! شتر دیدی ندیدی

عید همگی مبارک .... به امید بخشش

نوشته شده در Tue 30 Aug 2011ساعت 7:23 PM توسط لیلی| |

عشق

یعنی

بیستون

کندن

به

دست

 

نوشته شده در Tue 19 Jul 2011ساعت 10:33 PM توسط لیلی| |

بار اول 25 بار تمام "سرود آفرینش" شریعتی را طی 3 ساعت و اندی خواندم
هر بار که از نو شروعش میکردم
"در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود" معنای جدیدی پیدا می کرد
خدا رحمت کند مرد فخیم و بزرگوار عصرمان را

 

پ.ن: آغاز به کارم در روزنامه برای خبرنگار شدن با هدیه ای ارزشمند از بابا همراه شد ... شریعتی از دیدگاه بهشتی ... هدیه ایست عزیز که گوشه هایی از آن را خواهم نوشت بعد از امتحانات

نوشته شده در Sun 19 Jun 2011ساعت 4:15 PM توسط لیلی| |

مردی کامل بود ... با لبخندی که تورا به سمت خود می کشاند و صدایی رسا و گیرا  

یادم نمی آید چه شد که او را دیدیم ... شاید کسی معرفی اش کرده بود !

استادی بود برای خودش ... میگفتند چشم برزخی دارد و همین مسئله همیشه مرا می ترساند از مواجه شدن با او ...

می گفت بیایید برای تک تک شما ثابت خواهم کرد که فرزند امام زمان (عج) هستید !!!

برایم ثابتش نکرد اما ... انگار در حوالی جایی که نام دل بر آن نهادم، گوشه ای لرزید که حقیقت است.

برای پدری که هرگزندیدمش ...

روزت مبارک بابای مهربانی

نوشته شده در Tue 14 Jun 2011ساعت 9:48 PM توسط لیلی| |

تازه از پابوس آقا برگشتم

ولی دلم مشهد الرضا جا مونده انگار ....

این بار رفتم تا برای شروع کاری ازشون درخواست کمک کنم

و در مورد ماجرایی کسب تکلیف !!!

خداروشکر ...

هر دو پاسخ حاصل شد

تازه میفهمم "قربون کبوترای حرمت امام رضا" یعنی چه

الحـــــــمد للـــــــــه

نوشته شده در Sun 5 Jun 2011ساعت 10:51 AM توسط لیلی| |

گفتم خدایا از همه دلگیرم!
گفت: حتی از من؟
گفتم خدایا دلم را ربوده اند؛
گفت: پیش از من؟
گفتم خدایا چقدر دوری!
گفت: تو یا من؟
گفتم خدایا کمک خواستم!
گفت: از غیر از من؟
گفتم خدایا دوستت دارم!
گفت: بیش از من؟؟

نوشته شده در Fri 13 May 2011ساعت 9:13 PM توسط لیلی| |

 
می آیی، عاشق میکنی
محو می شوی
تا فراموشت می کنم،
دوباره می آیی
تازه می کنی خاطرات را
محو می شوی ...
به راستی که سراب از تو با ثبات تر است!
نوشته شده در Tue 3 May 2011ساعت 11:57 PM توسط لیلی| |

همه تنهائیم

 

... ... ...

 

بدون همراه آخر!!!

نوشته شده در Thu 21 Apr 2011ساعت 9:30 AM توسط لیلی| |


Design By : Night Skin